روزهای من
ماه مبارک تموم شد ولی برخی ایاتش باهام موند.........
رسانه میلی با پخش اعترافات هر شب من را به تاسف میاندازه. با بیست و سی که سعی در بیداری من داره تا از منجلاب جهلی که در ان فرو رفته ام بیرون بیام(و عجبا که تازه همه بیشتر فرو میرویم )
با پخش نوحه های سبک و مبتذل در وصف چشم و ابروی امام حسین و علی از هر چه دین است خستم میکنه و البته بیشتر قصد انحرافم را داره.بعد واسه اینکه از دلم در بیاره سریال های به قولی دوریالی میذاره تا سطح فرهنگیم را بالا ببره .4 تا خانوم تو ایوون ایستادند و با چشمان از حدقه در اومده دارند به یه پسره نگاه میکنند.با قیافه ی........ببخشید
من خجالت میکشم
از تریبون نماز جمعه از اوج رافت اسلامی و عدم مدارا با دشمنان انقلاب با خبر میشوم و سعی میکنم که صوت جان فزای مولا(واژه ای که تازگیا باب کرده اندـالعیاذ بالله ـ)را گوش جان بسپارم.مولا نوحه سرایی میکنه و اشک میریزه.فدایی ها را یکدفعه برق میگیره و شروع میکنند به زاری.حالا از غصه و ماتم مرگ امام علی یا از اشک های سید علی!
من خجالت میکشم.
شیشه تاکسی را پایین میدم تا از اوج هنر موسیقی این شازده های زیرزمینی به هوای آلوده و بوق ماشین ها پناه ببرم و سعی میکنم وانمود کنم که بغل ستیم را نمیبینم.از خجالت مضخرفاتی که از بلندگوهای ماشین در مورد جنس لطیف پخش میشه چشم هایی را میبندم و میدونم خانم کناریم هم عرق کرده.
تو فاصله تاکسی و اتوبوس نفس راحتی میکشم .اتوبوس منزلگاه بعدی است.دو تا دختر کنارم نشسته اند و بلند بلند با همدیگه حرف میزنند .دوست دختر از توانایی دوستش در تور کردن امیر حسین ـ گویا هم کلاسیشون ـ
متعجب شده و به او خسته نباشید میگه .بعد دو تاشون بلند بلند میخندند .دختره با رضایت میگه:پسره ی مشنگ ......مخ.
من خجالت میکشم
یکی از خصوصیاتی که در قرآن در مورد بهشت امده این است که در بهشت کسی سخن لغو و بیهوده ای نمیگوید و نمیشنود.بهشت یا ملک وجود را بیشتر با نهر اب و درختانش و حوریانش به یاد میاوریم ولی گاهی به خصوصیاتی از بهشت برمیخورم که کمتر بهشون توجه کرده ام.یکی از انها همین است.
در بهشت کسی سخن لغو بیهوده ای نمیگوید و نمیشنود.
اولین باره که این دعا را میکنم:خدایا من را بهشتی کن
از محمد علی رجب متنفرم؟از نسیم متنفرم؟از ساحل رمضانی متنفرم؟ از مسیح علی نژاد متنفرم؟از بشرا متنفرم؟
نه.بیشتر از همه از خودم بدم میاد.این احساس همیشگی شده.دیگه دارم بهش عادت میکنم.فکر میکنم همین جوری بودم و هستم و خواهم بود.بالاخره هر کس یه شکله.حتما منم باید این شکلی باشم.همیشه ناراضی باشم از خودم.انگاری همیشه یه جنایت بزرگ کرده باشم.میشینم خودمو به خاطرش سرزنش میکنم.تو عقبی مهروز.عقب .....همه دارند میرند جلو.تو عقبی.......
محمد علی رجب خوب مینویسه.وبلاگش خیلی خوبه.مطالب حقوقیش برای یه دانشجوی سال دومی خیلی پخته است.حرف زدن عادیش هم لفظ قلمه.ولی من این شکلی حرف بلد نیستم بزنم.یا حتی بنویسم.وقتی اون حرف میزنه یا مینویسه فکر میکنم اون پشتام .ویژه نامه حقوقی همشهری را که نگاه میکنم تیر اخر زده میشه.مقاله معمای دولتش صفحه اول چاپ شده.دوباره رفته رو روانم.من بلد نیستم این شکلی بنویسم.خدایا چقدر عقبم........میگم خوبه خیلی نمیشناسمش وگرنه تاحالا انقدر خودمو سرزنش کرده بودم که مرده بودم.
نسیم...میرم توی وبلاگش.بام آسمان.یه مطلب کوتاه نوشته...خیلی قشنگ نوشته.میرم تو بحر نوشتنش.تو حسش.تو درکی که داشته.ولی من تاحالا کنار کسی ننشستم و این شکلی نرفتم تو نخ تسبیح لاجوردیش.من تو احساساتم عقبم....سرزنش میکنم......آدم معمولی!سطحی!
ساحل رمضانی :مدال طلا المپیاده.نفر اول کنکوره.شاگرد اول کلاسه.میبینمش تو دانشکده.تندتند راه میره.خیلی هم به کسی لبخند نمیزنه.معلومه اهل خنده و شوخی و اینها هم نیست.از غرور و موفقیتش خوشم میاد.ولی من نه مدال ندارم.نه شاگرد اولم.پس چی کار میکنی مه روز؟خجالت نمیکشی با دوستات میری بیرون.باید شاگرد اول بشی. ولی من نیستم.نمیتونم خودمو انقدر وقف درس های حقوقی بکنم.من دلم میخاهد موسیقی گوش کنم.رمان بخونم.کتاب سیاسی بخونم.تو خیابون ولی عصر راه بروم..ولی عقلم نمیفهمه.عقل من فقط دستور میده.اگه اوامرش را انجام ندهی .شروع میکنه به سرکوفت زدن.انقدر ضایعت میکنه تا از عذاب وجدان بمیری.
مسیح علی نژاد حرف میزنه.از افشاگری هاش تو مجلس.از کتاب هایی که منتشر کرده.از آرتیست بازی های سیاسیش.ای بابا مه روز باز چته.آخه من این طوری نیستم.محافظه کارم.میدونمم اهل این کارها خیلی نیستم.
من آینده نگرم مثلا.......شب تو تخت کم مونده مغزم منفجر بشه.دنبال یه راهم خودمو به خودم ثابت کنم.
بشرا از جزیره تنهاییش مینویسه.من تنهاییم کوچیک شده.همیشه نیست.تاسف میخورم که چرا انقدر همگانیم.من تنهایی میخوام..............
من همه چی میخواهم.همه چی! تا از دست این احساس سرزنش لعنتی راحت شم. زیر بارون کیف دنیا را میکنم ناراضی ام.وقتم داره تلف میشه.با دوستام میریم کافه ناراضی ام .وقتم تلف شد.تو خونم ناراضی ام.باید با دوستام باشم .جوونیم داره میگذره.خوابم میاد.میروم بخوابم.ناراضی ام.وقتم تلف میشه من همه چیز میخواهم تا انقدر نگم من عقب ام.من هیچ چی نیستم. به کارهایی که قراره بکنم فکر میکنم تا یه کم وجدانم راحت بشه.به خودم میگم معدلم بالای 17 میشه 2 رشته میخونم.کلاس فرانسه میرم.کلی کتاب میخونم.در مورد این مسئله تحقیق میکنم.فلان جا میرم. تو مسابقه ام. باید با همه مسابقه بدهم.اون هم تو همه زمینه ها.تو همه چی.پس طبیعتا خیلی جاها بازنده ام.چون از همه نمیشه برد.میبازم.خیلی جاها.خیلی جاها را هم میبرم.به چشمم نمیاد.فقط باختهام جلوی چشمم رژه میروند.یکی نیست بگه که اخه بنده خدا.با همه میخواهی مسابقه بدی؟از همه هم ببری؟ گفتم که عقل من این شکل نصیحتهای منطقی را نمیفهمه.کله شقه. من یه فطره اعتماد میخوام
و گروهی از مردم منافق گویند که ما ایمان آورده ایم به خدا و روز قیامت و حال انکه ایمان نیاورده اند .8
خواهند تا خدای و اهل ایمان را فریب دهند و حال آنکه فریب ندهند مگر خود را و این را از سفاهت نمیدانند.9
دلهای آنها مریض است پس خدا بر مرض ایشان بیفزاید و انها راست عذاب دردناک از سبب که دروغ میگویند.10
و چون مومنان انان را گویند که در زمین فساد نکنید پاسخ دهند که تنها ما کار به صلاح کنیم.11
اگاه باشید که ایشان سخت مفسدند و مخرب ولی خود نمیدانند.12
و چون به انها گویند ایمان آورید چنان که دیگران ایمان آوردند پاسخ دهند که چگونه ما ایمان آوریم به مانند بیخردان.آگاه باشید که ایشان خود سخت بیعقل و بیخردند ولی نمیدانند .13
چون به اهل ایمان برخورند گویند ما ایمان آورده ایم و چون با شیطانهای خود خلوت کنند گویند ما باطنا با شماییم جز اینکه مومنان را استهزا میکنیم.14
خدا به آنها استهزا میکند و آنان را در گمراهی رها کند که حیران و سرگردان باشند.15
ایشانند که گمراهی را به راه راست خریدند پس تجارت آنها سود نکرد و راه هدایت نیافتند .16
مثل ایشان مثل کسی است که آتش بیفروزد پس تا روشن کند اطراف خود را خدا آن روشنی را ببرد و ایشان را در تاریکی رها کند که راه حق و طریق سعادت را هیچ نبینند.17
انها کر و گنگ و کورند و از ضلالت خود برنمیگردند.18
یا مثل انان در گمراهی مثل کسانی است که در بیابان بارانی تند بر آنها ببارد و در تاریکی و رعد و برق آنان سرانگشت خود را از بیم مرگ در گوش نهند ولی عذاب خدا کافران را فرا گیرد.19
در جدید ترین خبر از اقدامات اقای احمدی نژاد شاه انتخاب سه زن برای تصدی وزارت خانه های بهداشت اموزش و رفاه بودم.
اولین واکنش مخالفان اقای احمدی نژاد اینه:نگاه کن:مثلا فکر کرده با انتخاب این سه تا میتونه ذهن مردم را منحرف کنه و بگه من عقب افتاده نیستم.
در مقابل طرفدارانش هم میگویند:چرا اعتراض میکنید؟مگه خود شماها آرزوتون انتخاب زن به عنوان وزیر نبود؟همون خاتمی یه وزیر زن نداشت.حالا دکتر داره آرزوهاتون را بر آورده میکنه میگین بده؟
بعد تو که کنار انها نشسته ای فکر میکنی که انتخاب زن در کابینه احمدی نژاد چه معنایی میتونه داشته باشه؟امیدی هم بر می انگیزه؟چراغی هم برای کشورت روشن میکنه؟
2۵٪پارلمان افغانستان را طبق قانون اساسی باید زنان تشکیل بدهند.در افغانستانی که جایگاه زن در آن به عنوان فقط یک انسان هم هنوز محلی از اعراب ندارد.نیاز به یادآ وری جایگاه رقت انگیز زن در افغانستان نیست .همه بارها شنیده ایم و میدانیم.پس وقتی از این اصل قانون اساسی افغانستان با خبر میشویم خیلی متعجب میشویم.جویا شدم:نویسندگان قانون اساسی افغانستان به خاطر بالا بردن حقوق زنان این اصل را نوشتند.
خانمها اجورلو دستجردی کشاورز:اگر پیشینه این زنان را پی گیری کنید مشاهده میکنید که این زنان هیچ گونه پیشینه مهم اجرایی ندارند.(هر چند بقیه وزرا هم به همین منوال هستند)این خانمها یا نماینده مجلس بوده اند یا مدیر در میانه .حالا یه عده دارند این وسط کف میزنند و از خوشی ذوق مرگ میشوند چون سه زن در کابینه کابینه ممکن است حضور داشته باشند.
همین!فقط حضور داشته باشند.عزیزان.این که زنان تنها در جایی باشند و هیچ گونه کارامدی نداشته باشند چه ارزشی دارد؟چرا شماها انقدر دغدغه حضور دارید؟آیا این که سه خانم با نداشتن تجربه به کابینه راه بیابند و آن گاه انواع و اقسام مشکلات ایجاد شوند در کنار این که زنان وزیر شده اند رنگ میبازد؟(اشتباه نشه!منظورم این نیست که که چون زن هستند مشکل ایجاد میشه.درد اصلی کارامدی است)
پارلمان افغانستان:چند تا قانون اساسی تو دنیا هست که 25٪نمایندگانش باید زن باشند؟به قول سحر تبعیض معکوس!این که در افغانستان نمایندگان زن زیادی حضور داشته باشند ولی زنان انها هنوز در پستو های خانه شان از ترس شوهر و پدرشان هرروز قالب تهی کنند مشکلی را حل میکنه؟
من نمیتونم نتیجه گیری کنم؟که با این روش های زورکی و از پله اول به پله صدم رساندن میتوان جایگاه زنان در ایران و افغانستان و این فرهنگ ها را تغییر داد؟
اصل یکصد و بیست و یکم:من به عنوان رییس جمهور .....به خداوند قادر متعال سوگند میخورم:
.........و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلای کشور ترویج دین و اخلاق و پشتیبانی از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خود کامگی بپرهیزم و از ازادی و حرمت اشخاص و حقوقی که قانون اساسی برای ملت شناخته است حمایت کنم...........
اصل یکصد و پنجاه و ششم:قوه قضاییه قوه ایست مستقل که پشتیبان حقوق فردی و اجتماعی و مسئول تحقق بخشیدن به عدالت است.......
در حشیه روزی که که امین پارسای ملت!!!!!! در برابر نمایندگان همه ملت!!!!!! سوگند خورد و رییس مستقل !!!!!قوه قضاییه که پشتیبان حقوق همه!!!!!! ایرانی هاست در کنارش ایستاد و حتما این سوگند را و این امین پارسا را مسیری در جهت تحقق بخشیدن به عدالت برای همه!!!!! اقشار دید
به راستی به کدامین خدا سوگند خوردی؟
ـازش بدم میاد.
ـچرا؟
ـچون احمقانه فکر میکنه.
ـمنظورت اینه که مثل تو فکر نمیکنه؟
ـچی؟هان....فکر کنم آره.اکثر ماها همین طوریم دیگه.
ـخوب پس هر کس مثل من نبود یعنی احمقه و منم علامه دهرم.
ـنه.منظورم این نیست.ولی هر کس یه شکلی الان هست یا دوست دارد به گونه ای در آینده بشود که خودش میپسنده و در نظرشه.اصلا بگو ببینم آدم وقتی از یکی خوشش میاد از یکی دیگه بدش میاد واسه همینه دیگه.مثلا میبینه طرف افکار و عقایدش چیه؟طرز زنگیش چه طوره؟همینه دیگه؟مثلا من میبینم طرف یه پارچه بسته به پیشونیش نوشته فدایی ر... یا این که همچین خودشو آرایش کرده شبیه مترسک شده یا به نظرش مساله نفقه و تمکین خیلی هم به درد بخوره یا چه میدونم تو صف اتوبوس نمیایسته میره بی توجه به بقیه جلوی همه را میگیرد.خوب همین جوری من از یکی بدم میاد دیگه.
ـاولا مثال هایی که زدی شبیه هم نیستند .خیلی هاشون مثل همون صف اتوبوس یه چیز عملی و مشخص و تو زندگی همه است که ربطی هم به افکار و عقاید طرف نداره ولی بقیه مثالهات همه به طرز فکر شخص بر میگرده که بین دو نفر متفاوته.حالا اگر قرار باشه هممون شبیه هم فکر کنیم میشه؟هممون یه چیزو قبول داریم درست حالا اگر قرار باشه بقیه را قبول نکنیم و از طرف بدمون بیاد به نظرت چی میشه؟تو یعنی به فکر هیچ کس احترام نمیگذاری؟
ـولی تو بگو من اگر از همین چیزایی که در شخصی میبینم و روشون نظر دارم از طرف بدم نیاد یا خوشم نیاد
پس چه جوری یکی را دوست دارم از یکی بدم بیاد؟
شما چی؟بر چه مبنایی از کسی خوشتون میاد از کسی دیگه بدتتون میاد؟از لباس پوشیدنش؟حرف زدتش؟دینش؟اینکه جلو چراغ قرمز می ایسته؟از خط عابر رد میشه؟درسش چه طوره؟
حالا همین فاکتورها را را چه طور ارزیابی میکنید؟باید آن طور باشند که شما هستید یا آن طور باشند که شما میپسندید؟اگه اره پس تحمل آرا و عقاید بقیه چی میشه؟بله میشود در جامعه ای همه طور شخصی باشه کاری به این ندارم .شما چه جوری از کسی خوشتون میاد از کسی بدتون میاد؟
مسعود بهنود مقاله ای دارد به نام "بی کرشمه رها میشوی"این مقاله درواقع شرح حال و اشارتی است به نسلی که رویاهایش را باآرمانها و ابرمردها ساخت.نسل قرن بستم تا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی.
جوانان این نود سال مرد و زن آرمانها و اتوپیاها بودند.دانشجویانی در پی ایدئولوژی برتر و جامعه برتر.که همین نسل ارمانگرا بود که مهمترین اتفاقات قرن بیستم را رقم زد.از انقلاب اکتبر سال 1917 تا جنگ جهانی دوم و هیتلر برای ایجاد تبعیض نژادی و سعی های ماندلا برای استقرار برابری نژادی.جنگ دو کره جنگ ویتنام و البته جنگ سرد بین کاپیتالیسم و کمونیسم.انقلاب ایران و جنگ بین سلطنت و جمهوری و ازادی و البته اسلام.جنگ مصدق و تلاش برای ملی کردن ثروت کشور.انقلاب کوبا و دویدنهای فیدل کاسترو و چه گوارا بر قله ی سیرامائسترا.
اگر به تمامی این جنگ .و ستیزها نگاه کنیم علت اصلی یا فرعی همه آنها نزاع ایدئولوژیک بوده است.ستیزهاو تلاشها و خون ریختنها و مجاهدتها در قرن بیستم پیش از فروپاشی شوروی همگی بر سر ایمانی یا عقیده ای بود و در همه آنها مردی به عنوان طلایه دار آن میدرخشد .
به ایران خودمان ارجاع میدهم.به جوانان دهه سی و چهل و پنجاه نگاه کنید.جوانانی که عموما به چند دسته تفکیک شده بودند.روزی گروهی با مصدق و جبهه ملی و سپس نهضت آزادی اند و گروهی هم با حزب توده اند یا فدایی خلق اند و بعد هم در دهه پنجاه با امدن شریعتی به گود. اسلام بین جوانها جای خود را پیدا میکند.کم نبودند جوانانی که بزرگترین شوق زندگیشان برابری و عدالت برای ایران و جهان بود و اتوپیای انها شوروی و ابر مردشان لنین و استالین. گروهی در پی ساختن جامعه بی طبقه توحیدی و عده ای پی جامه بی طبقه کمونیستی. یا آرزویشان ایجاد جامعه ای پاک از اجنبی انگلیس و روس.
و این گونه بود که جوانان دهه چهل و پنجاه با نسل ما تفاوت میکند و ترس و وحشت وخوشحالی و شوقش با ما فرق میکند.جوانانی که با گذاشتن ریش و سیگار برگی بر لب و پوشیدن لباس زیتونی خود را در هیئت یک چریک آمریکای لاتین تصور میکرد ویا با سبیل های نوعی مخصوص شبیه استالین و خسرو گل سرخی میشد و صبح زود قبل از ظاهر شدن در انظار عمومی کفش هایش را گلی میکرد تا پرولتاریا جلوه کند.
نسل آن دهه نسل ابر ایدئولوژی و ابر مردهایی بود که مریدان زیادی داشت ولی مراد همیشه انگونه که جلوه میکرد نبود.نسل ان دهه آرزوهای بزرگی داشت آرمانشهرهایی دست نیافتنی داشت و با همین ها دل خوش بود ولی انقدر سرگرم آنها بود و به آنها مطمئن بود که هیچ گاه فرصت نمی یافت تا از خود بپرسد که باطن همه آن شعارها و حرف قشنگ و رنگین چیست و به قول حقوقی ها چقدر ضمانت اجرا دارد. آن نسل شیفته ارزوهایش بود شیفته قهرمانهایش و نقل محافلش این حرف فیدل کاسترو:نه نان بدون آزادی میخواهم و نه نان بدون بدون ازادی .نه دیکتاتوری فردی و نه دیکتاتوری طبقه ای خاص.ازادی با نان و و بدون وحشت.این است انسانیت.(نگاه کنید به امروز کوبا!!!)
فکر و ذهن آنها همین ریشوی جذاب و شعارهای رنگین بود ولی هیچ کس فکر نکرد آخر از چه راه و چگونه؟
بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و سقوط تقریبا موثرترین و پرطرفدارترین ایدئولوژی قرن بیستم دیگری ارمانی باقی نماند.انچه باقی مانده بود کرشمه های کاخ سفید و لبخندهای کلینتون و بوش بود.جهان تک قطبی و البته جهان تک آرمانی(اگر بشود به دموکراسی و آزادی عنوان ایدئولوژی داد)
ما فرزندان همین دورانیم.دوران بی آرمانی .دوران بدون فریاد.بدون شعار بدون قهرمان.ما دانشجوی دانشگاه تهرانیم ولی اصلا شبیه هم دانشکده های خود در چهل سال پیش نیستیم.ما همگی شبیه همیم و دعوایی بر سر عقیده مان با هم نداریم.شاید به دو گروه تقسیم بشویم ولی همان دو گروه هم خیلی جدی نیست و افرادش از این جبهه به ناگاه در آن یکی یافت میشوند.این همان جهان تک قطبی و بی آرمانی است که شاید آخرین مبارزانش هم به قول بهنود در باغچه گل سرخ کاخ سفید تسلیم لبخند کلینتون و بوش میشوند همانطور که عرفات یا گورباچوف شد.
امروز اگر هم در جهان فریادی هست برای آزادی بیشتر و دموکراسی بیشتر و شاید غذا و کار بیشتر است.همین.همه دنیا اعتراضهایش بر سر همینهاست گیرم کمی با هم متفاوت باشند و دیگر در جایی از جهان یک راه جدید و رهبر جدید با سری پرشور نمیبینید.گویی الگوی لیبرالیسم و دموکراسی الگوی پذیرفته شده تمام دنیاست و همه اعتراضها از همین ایران تا دیگر نقاط جهان تنها برای رسیدن به دوز بیشتری از همین الگوی پذیرفته شده است و البته همین دموکراسی هم انگونه شوری در دلها بر نمیانگیزد و ما را شبیه آن جوانها مست نمیکندوگویی تنها مفری برای برون رفت از وضع موجود است و مردمی هم که فریاد میزنند نه میدانند دقیقا چه میخواهند ونه اصلا این دموکراسی و آزادی و لیبرالیسم چه صیغه ایست
نه جانب آرمانگرایان و قهرمان محوران خیال پرست را میگیرم و نه جانب ما بی آرمان های روزمره ی زیادی واقع بین.قضاوت با خود شماست .اشتباهات همه را ببینید.
ولی خدایی هوس نمیکنید تو منج اتاقتون کتابها و رساله های ممنوع بخونید و از اینکه بیشتر از دو دست لباس دارید از خودتون خجالت بکشید و شب با سخنرانی های انقلابی استادی بخوابید؟
دو قرن سکوت را خوندید؟حتما بخونید.کتابی که من دارم چاپ سال 84 است.گویا بعد از آن سال دیگه چاپ نمیشه.من این کتاب را بیشتر کف خیابونای انقلاب تو بساط دست فروشها دیدم.
عنوان کتاب واقعا جذابه.وقتی هم که توضیح زیر عنوان را میخونید بیشتر جذب میشوید:سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در دو قرن اول اسلام.
کتاب 10 فصل داره که چون مولف کتاب دکتر زرین کوب ادیب است عنوان فصل ها هم نام های جذابی داره:آتش خاموش طوفان و ریگ بانگ رستاخیز و هر یک از این فصل ها به یکی از جنبه های این دو قرن سکوت میپردازد.
کتاب از حمله اعراب به ایران شروع میشه(نمیگویم حمله مسلمانان نمیگم جهاد مسلمانان میدونید چرا. چون هیچ یک از اون کارها و لطایفی که در حق ایرانی ها کردند به اسلام و مسلمانی نمیخورد..........البته شاید واقعا مسلمانی همینه من اشتباه گرفتم و انتظارات دیگه ای دارم)در این میان از خاموش شدن زبان فارسی قیام ابومسلم تاسیس بغداد قیام های ایرانیان بر علیه اعراب و خلیفه مسلمانان صحبت میشود.
کتاب واقعا جذابه.خواندن مطالبی درباره حمله اعراب به ایران واقعا برای من تازگی داشت.این که برخلاف چیزی که تو مخ ما فرو کرده اند این حمله جهاد نبوده(اسما جهاد بوده)ـالبته شاید جهاد حمله و کشور گشاییه ـسپاهیانی که اومده بودندهم نا خالصی زیاد داشتند و هر جایی میرفته اند در حکم فتح شهر و کاشانه ای که سلطان محمود میکرده بوده است.در واقع تمام شهرهایی که میرفته اند اول از همه میرفته اند دنبال غنیمت و زن و ختر.حتی والی شهری که فرار هم میکرده و شهر را میداده اعراب باز اعراب دنبالش میکنند که غنیمت هایی را که با خودش برده بوده پس بگیرند.
یا اینکه اعراب انقدر زن و دختر اسیر کرده بودند که عمر میناله که من با بچه هایی که از این پس میایند چه کنم؟
و مهم تر از همه مردم:کی گفته ایرانی ها همگی با طیب خاطر مسلمون شدند و هیچ کس حرفی نزد و مخالفتی نکرد.
به گفته مولف ایرانی چند دسته بودند .گروهی با طیب خاطر مسلمان شدند.گروهی دیگه هم از همان اول مخالفت کردند مسلمان نشدند و جزیه دادند ولی گروهی دیگه قیام کردند و به قول دکتر همانهایی هم که مسلمان شده بودند از هر فرصتی برای مخالفت استفاده میکردند.
از جمله این قیامها میشود به قیام به آفرید سنباد استادسیس اسحاق ترک حمزه بن آذرکبابک خرم دین مازیار اشاره کرد.
در واقع خیلی از ایرانیها شاید با آیین مسلمان شاید مشکلات چندانی نداشتند و خیلی از مسایل و احکام دین زردشت را در اسلام نیز می یافتند ولی با اعراب و استیلای اعراب بر خود مشکل داشتند.
خواندن سرگذشت اشخاصی مثل بابک خرمدین ابن مقنع اسحاق ترک مازیار برای من لطف عجیبی داشت.
و البته بی طرفی مولف هم به نظر می آید.دکتر زرین کوب نه جانب مسلمانان را میگیرد و نه طرف قیام های ایران را.و صراحتا از حمله و و قلع و قمع اعراب میگوید و هم از این که این قیام های ایرانی بیشتر در اثر جاه طلبی رهبرانشان بوجود می امدند و در این بین چه وطن فروشی ها دیده شده است .
ولی صحت و سقم مطالب کتاب چندان هم قابل اعتنا نیست. و در این بین چه بسا مطالب اشتباهی که در این بین به بعض نسبت داده شده باشد و کتاب را نمیشه در بست پذیرفت.
استنباطهایی که از کتاب کردم صرفا نظر شخصیه و شاید هم اشتباه.
بعد از مدتها رفتم وبلاگ دوستان.از وبلاگ خیلی خوشم نمی اومد.غالبا مطالب احساسی که فقط خود طرف معنای واقعی اون را میفهمید.و اصلا چه دلیلی داره همه احساسات آدم را بخونند و بعد تازه نظرات صد تا یه غازشونو را واسه مسایل مهم زندگی تو بگذارند(البته ببخشیدها. خدمم از این کامنت های لوس زیاد گذاشتم)بگذریم رفتیم و یه گشتی زدیم به خاطر وقایع بعد از انتخابات عموم مطالب شعرو گزارش . لطیفه و یا تحسین از جان گذشته ها و شخص آقای سبز (!)بود.بعد دیدم چه خوبه آدمها از این طریق با هم در ارتباطند.بعد گفتم چه ارتباطی چه کشکی .این هم از همون رابطه های بی در و پیکر اینترنتی است دیگه.(چی کار کنم؟حتی از تلفنم بدم میاد.حرف زدن و ارتباط برقرار کردن باید صورت تو صورت باشه)این جوری نگاه نکن عقب افتادم دیگه.و البته شک و نفرت عمیق من از چیزای زندگی مدرن.همین دیشب رفتم یه رستوران 60 ساله تو حافظ دارم ذوق مرگ میشم که اومدم یه جای قدیمی.جایی که ساندویچ نداره. میز و صندلی هاش قدیمی اند و البته سنتی هم نیست بلکه مال یه دوره کوتاه تجدد دهه بیست و سی.بابا ول کن مگه مهمه رستورانه چه شکلی بود.بالاخره ... گفتم خیلی هم بد نیست آدم بنویسه. حالا مضخرف هم شد شد.این همه کارای مضخرف در طول روز انجام میدی باز این دوزش کمتره.تو هم خلق کن.
دوستای خوب وبلاگ نویسی قابل قیاس با مقاله نویسی نیست ولی بازم به نظر من خلق اثره.نوشته.اینم یه جور خلقه دیگه.حالا هر چقدر هم سرسری بود.
واسه همین بر پا شروع کن